دکتر شریعتی و آقا مصطفی و امام خمینی در کلام صادق طباطبایی
برگزاری فارس: گفتوگوی منتشر نشده با صادق طباطبایی /
سید محمد صادق طباطبایی گفت: حاجآقا مصطفی بسیار شوخطبع، زنده دل، مهماننواز، آزاده و بینیاز از دنیا بود. حالت درویشی و این ادا و اطوارها را نداشت، از نظر مالی دست و بال خیلی بازی نداشت، ولی در همان حد بسیار مستغنی بود.
خبرگزاری فارس ـ محمدرضا کائینی: آنچه پیش روی دارید گفت وشنودی است که سالها قبل با دوست ارجمندم شادروان سید صادق طباطبایی درباره منش فردی و اجتماعی شهید آیتالله سید مصطفی خمینی انجام دادهام اینک به مناسبت سی ونهمین سالروز شهادت آن بزرگوار،به شما تقدیم میکنم. درباره آنچه در این مصاحبه آمده است تذکار به این مهم را لازم میدانم که زنده یاد طباطبایی در باره منش سیاسی فرزند امام، روایت و تحلیل متفاوتی از برخی دوستان و معاشران آن بزرگوار داشت که طبعا محل چالش و تضارب دیدگاههای گوناگون است و البته امری طبیعی به شمار میرود. امید میبرم که انتشار این گفتوگوی متفاوت –که یکی از یادگارهای نویسنده از مرحوم طباطبایی است-موجب شادی روان او و فرزند بزرگ و نام آور امام باشد.
*حضرتعالی به دلیل پیوند خویشاوندی با خانواده حضرت امام شناخت خوبی نسبت به ایشان و فرزندانشان دارید. آشنایی شما با شهید آقا مصطفی خمینی، دقیقا به چه تاریخی برمیگردد؟
پدرم و مرحوم امام با یکدیگر آشنایی دیرین داشتند و طبیعتاً دو خانواده با هم مراوده میکردند. من هم اغلب در کودکی همراه پدر به محافل مختلف میرفتم و آقا مصطفی هم همراه امام میآمد، اما نخستین گفتوگوها و ملاقاتهای جدی ما، به بعد از ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ برمیگردد. بعد از سه سال که در آلمان بودم، در سال ۱۳۴۳ به ایران برگشتم و به قم رفتم. هنوز امام تبعید نشده بودند. در قم دوستان بسیار لطف داشتند و هر شب جایی دعوت بودیم. یک شب منزل حاج آقا محمود مرعشی نجفی،فرزند آیت الله مرعشی نجفی دعوت بودیم و حاج آقا مصطفی هم بود. میرزا رسول مرزآبادی -که بسیار مرد خوشمشربی بود- برای فردا شب از من دعوت کرد. گفتم: برای دیداربا آقای مستجابی، باید فردا صبح به اصفهان بروم و عذر خواستم. فردا صبح طبق قرار قبلی عازم اصفهان شدم. وقتی وارد منزل آقای مستجابی شدم، دیدم آقایانِ اصحاب شب گذشته و رفقا همه گوش تا گوش نشستهاند! با تعجب از آقای مستجابی پرسیدم: «اینها اینجا چه میکنند؟» آقای مستجابی گفتند: «به لطف حضرتعالی در باز بود و آمدند داخل!»
حاج آقا مصطفی فوقالعاده شوخ و خوشمشرب بود و ظاهراً وقتی در خانه آقای مرعشی میگویم دارم به اصفهان میروم، با دوستانش تصمیم میگیرد نیمه شب راه بیفتند و زودتر از من به خانه آقای مستجابی برسند!
*با حاج آقا مصطفی در باره جریانات مبارز سیاسی خارج از کشور هم صحبت میکردید؟
خیلی مفصل! برایش تعریف کردم که در خارج از کشور، دو جریان متمایز در حال فعالیتند. یکی جریان روشنفکریِ دانشجویان مبارز است که بیشتر تودهایها و جبهه ملیها در آن هستند و تحت عنوان کنفدراسیون فعالیت میکنند و به امام ایراد میگیرند که: چرا اینقدر از اسرائیل بد میگوید! جریان دیگری هم از افراد مذهبی و امثال دکتر شریعتی تشکیل شده است. البته دکتر شریعتی بعد از اینکه در باره ۱۵ خرداد در روزنامه ایران آزاد مقالهای نوشت، مورد اعتراض بقیه اعضا قرار گرفت و رفت و با بنیصدر و دکتر رحمان کارگشا، جبهه ملی سوم را- که شاخه ای از نهضت آزادی بود- تشکیل داد. حاج آقا مصطفی هم همه این حرفها را به امام منتقل می کرد. امام هم سه چهار روز بعد در مسجد اعظم سخنرانی کردند و گفتند که: حتی در اروپا هم حرفهای من و شما شنیده میشود! همین حرف هم باعث شد موقع بازگشت به آلمان، مانع خروجم شوند و مرا به ساواک احضار کنند که: حتماً تو با آیتالله خمینی ملاقات کردی و این حرفها را زدی! بالاخره بعد از کش و قوسهای زیاد، اجازه دادند بروم و من دیگر امام را تا سال ۱۳۴۸ که به نجف رفتم، ندیدم.
*از این دیدار برایمان بگویید. فضای حاکم برآن و گفت وگو هایی که انجام شد چگونه بود؟
دیدار فوقالعاده جالبی بود. من دبیر ارتباطات بینالمللی اتحادیه انجمنهای اسلامی بودم و به این نتیجه رسیده بودم برای اینکه بتوانیم در برابر گروههای چپ در کنفدراسیون حرف خود را پیش ببریم، باید به امام متکی باشیم. به این ترتیب صبغه دینی جریان ما هم پررنگتر میشد و در نتیجه راحتتر میتوانستیم در برابر گروههای چپ مقاومت کنیم. لذا تصمیم گرفتم به نجف بروم و با امام ملاقات کنم. در آنجا هم از آقای دعایی و دیگران خواستم مرا به عنوان دانشجویی که از خارج آمده است و سئوالاتی دارد معرفی کنند تا امام به عنوان ارتباط خانوادگی و پدرم با ایشان، برخوردشان با من فرق نکند. همه قبول کردند و من تحت عنوان یک دانشجو خدمت ایشان رفتم. هنوز درست سر جایم مستقر نشده بودم و تازه سلام داده بودم که امام گفتند: «شما آقا صادق هستید یا آقا جواد؟» واقعاً از این همه هوش و فراست یکه خوردم، چون شاید دو سه سال بیشتر نداشتم که با پدر به یکی از حمام های قم رفته بودم و امام مرحوم احمد آقا را آورده بودند و ایشان من و جواد را در آنجا دیده بودند!
در هر حال در باره شرایط سیاسی خارج از کشور و اوضاع گروههای مختلف سیاسی با ایشان صحبت و سعی کردم تصویر کاملی از فعالان سیاسی در خارج از کشور خدمتشان ارائه کنم. بد نیست اشاره کنم آن روزها مارکسیسم تمام محافل روشنفکری و دانشگاهی جهان و ایران را تحت سیطره خود گرفته بود و جریانات دینی واقعاً نگران بودند.
*هنوز نظریه حکومت اسلامی مطرح نشده بود؟
خود من در سال ۱۳۴۴، تعبیر حکومت اسلامی را از شهید آیت الله سید محمدباقر صدر شنیده بودم، ولی امام هنوز این بحث را مطرح نکرده بودند.
*نتیجه صحبتهای شما با امام درآن جلسه چه بود؟
وقتی در باره انجمنهای اسلامی صحبت کردم، ایشان خیلی خوششان آمد و هدف انجمن را خیلی پسندیدند. بعد که خواستم از حضورشان مرخص شوم پرسیدند: «جا دارید؟» گفتم: «بله، به منزل آقای صدر میروم.
*حاج آقا مصطفی را هم دیدید؟
در منزل آقای صدر بودم که نیم ساعت از شب گذشته ، در زدند. آقای دعایی بود و گفت: آقا مصطفی گفته است بیایم و شما را به خانه او ببرم! من هم بلند شدم و همراهش رفتم. از دیدنم بسیار خوشحال شد. معلوم میشد غربت بدجوری آزارش میدهد و همدل و همزبان ندارد. آن هم با همه نشاط وروحیه سرزنده ای که داشت.
*چطور این برداشت را داشتید؟
چون حسابی درددل کرد و گذشتهها را به یاد آورد و از اوضاع نجف بسیار گله و شکایت کرد. همانطور که گفتم، حاج آقا مصطفی بسیار آدم زنده دل و با نشاطی بود و وقتی گلایه میکرد، معلوم بود دلش خیلی گرفته است. بعد هم اصرار و اصرار که باید فردا با من به کربلا بیایی! هر چه گفتم: دعوت دارم، زیر بار نرفت و مرا نگه داشت که همراهش بروم. شوخی بامزهای هم با من کرد و گفت: «به اروپا که رفتی به آنها بگویی اگر شاه را بردارید، به شما نفت میدهیم، زمین میدهیم، هر چه دلتان خواست میدهیم!» گفتم: «شاه که دارد بهترش را به آنها میدهد. از جنس خودشان هم هست. چه کاری است او را بردارند و ما را بگذارند؟»
*از شوخطبعی ایشان بسیار گفتهاند. خاطره دیگری هم در این باره دارید؟
بله،عرض می کنم.به کربلا که رسیدیم، مرا به خانهای برد و در زد. در را که باز کردند، به او احترام زیادی گذاشتند. مرا به دست صاحبخانه سپرد و گفت: اینجا باش، من میروم و زود برمیگردم!آنجا منزل آقای سید محمد شیرازی بود. بندگان خدا خیلی هم محبت و پذیرایی کردند، ولی واقعیت این است که درآن زمان آنها را نمیشناختم و کمی معذب بودم! وقتی آقا مصطفی برگشت، به او گفتم: «مهمان دعوت میکنی، خودت میگذاری میروی؟» گفت: «میدانستم سید خوبی است و به تو خوش میگذرد!» از خانه که بیرون آمدیم، گفت: «تازه خبر نداری که میخواهیم قوم و خویش هم بشویم!» گفتم: «خبر دارم میخواهید خواهرم را برای احمد آقا بگیرید. فقط به تو بگویم خواهرم بسیار اخلاقی، متدین و با نشاط است!» خندید و گفت: «دیر گفتی! اگر جوانتر که بودم میگفتی، به احمد فرصت نمیدادم! از تو چه پنهان با اینکه کسی در قم بالای سر احمد نیست، ولی او صد برابر از من بهتر است». معلوم بود از سر صداقت حرف میزد،و واقعا به احمدآقا علاقه داشت.
*در بحثهای سیاسی همفکر بودید؟
ابداً ! هر چه همسفرها و دوستان خوبی بودیم، در مسائل سیاسی حسابی اختلاف نظر داشتیم و گاهی چنان بحثمان بالا میگرفت که صدای همه در میآمد! ولی چون دوست و رفیق بودیم، همیشه آخرش به خیر و خوشی تمام میشد.
*مشکل چه بود؟
حاج آقا مصطفی نگران بود نکند به مرجعیت امام خدشهای وارد شود و میگفت تا مرجعیت علیالاطلاق ایشان تثبیت نشده است، فعالیتهای سیاسی گسترده، به اعتبار مرجعیت ایشان صدمه میزند! برای همین وقتی دانشجویان لاییک و چپ برای دیدار ایشان میرفتند سخت نمیگرفت، چون معتقد بود از جانب آنها وصلهای به امام نمیچسبد، ولی وقتی بچه مذهبیها ملاقات میخواستند، سختگیریهای زیادی میکرد! چون معتقد بود آنها به دلیل انتساب به اسلام، به حضرت امام برچسب سیاسی میزنند و در نتیجه مرجعیت ایشان در معرض خطر قرار میگیرد! در عرف آن زمان، فعالیتهای سیاسی برای یک روحانی، ضعف بزرگی محسوب میشد و مخصوصاً این در حوزه نجف، تفکر غالب بود. امام در سال ۱۳۴۸ از وضعیت حوزه نجف گلایه میکردند و به من گفتند: برای اینکه بدانی در اینجا چه خبر است، همینقدر به تو بگویم که یکی از مراجع نجف برایم پیغام فرستاد که به اسرائیل چه کار دارید؟ اسرائیل به حوزه چه ربطی دارد؟ امام جواب داده بودند: اگر اسرائیل بیاید و عراق را بگیرد، باز هم همین را میگویید؟ آن آقا جواب داده بود: «چه اشکالی دارد؟ به حوزه که کاری ندارد!» به خاطر همین جو سنگین بود که حاج آقا مصطفی فعالیت آشکار برای امام را به صلاح نمیدانست و میگفت: باید احتیاط کرد که گزک به دست سازمانهای امنیتی یا روحانیونی که فعالیت سیاسی را غلط میدانند، نیفتد. البته امام خیلی این تحلیل را قبول نداشتند. آقا مصطفی گاهی هم کنایه های خوشمزهای میزد ومثلا میگفت:« آقا تو را دوست دارد و با دیدنت، عواطفش گل میکند و پیامهایی را به دستت میدهد که اگر از زیر دستم رد میشد، یا نمیگذاشتم به دست تو برسد و پخش شود یا خیلی جاهایش را تغییر میدادم! آقا گاهی فراموش میکند طرفداران ایشان همه دانشجو یا سیاسی نیستند و هنوز در حوزهها فراوانند کسانی که اگر بدانند پسر ایشان فلسفه میخواند، استکانش را آب میکشند و بدبختانه آدمهای تأثیرگذاری هم هستند!»
آقا مصطفی درمجموع، آدم بسیار آدم جالبی بود. یادم هست وقتی میدید دو نفر خیلی با هم صمیمی هستند، بین آنها اختلاف میانداخت تا قهر کنند. بعد وارد قضیه میشد و کاری میکرد که آشتی کنند و سور بدهند! استدلالش هم این بود که اینها در شرایط عادی اهل سور دادن نیستند و باید به زور از آنها سور گرفت! اخلاقیات بامزه ای داشت.
*حاج آقا مصطفی فعالیتهای انجمن اسلامی را قبول داشت؟
ایشان نشریات انجمن مطالعه میکرد، ولی مقاله و مطلب نمینوشت و به این شکل حمایت نمیکرد. من سالی یکی دو بار به نجف میرفتم. در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ رفتم و به امام گفتم: برای چاپ نشریه خیلی مشکل داریم و با دو سه ماشین تحریر فارسی و هزار گرفتاری نشریه را در میآوریم. امام پرسیدند: «هزینه خرید چاپخانه چقدر است؟» جواب دادم: «۱۲ هزار مارک!» ایشان گفتند که این مبلغ را تأمین میکنند. شش ماهی گذشت و آقای دعایی از طرف امام برایم نامه نوشت که:« وکیل امام در تهران از ترس ساواک نتوانسته است پول را حواله بدهد. اگر راه دیگری وجود دارد، بنویسید». به هر حال امام به هر شکلی که بود این پول را به ما رساندند. در سال ۱۳۵۰ که به نجف رفتم و نشریه را- که بسیار شکیل شده بود- به حاج آقا مصطفی نشان دادم و گفتم با لطف آقا این کار را کردیم، گفت: «اگر خبر داشتم جلوی این کار را میگرفتم! باز تو رفتی و خودت را پیش آقا شیرین کردی و پول گرفتی؟ تو نبودی، نمیدادند!»
از اینجور ملاحظات و ریزهکاریها زیاد داشت، ولی امام اهل این ملاحظات نبودند و پیامهای تندی که در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ برای تشویق مردم به ادامه مبارزات میدادند، قطعاً از جهاتی با ملاحظات حاج آقا مصطفی همخوانی نداشت.
*با توجه به شناختی که از روحانیون سطح بالا دارید، جایگاه علمی حاج آقا مصطفی را چگونه ارزیابی میکنید؟
از لحاظ علمی، جامعیت خیلی خوبی داشت. خیلی خوب درس خوانده بود و بسیار خوب مباحثه میکرد. خیلیها نقل کردهاند مهمترین مستشکل درس امام بود. میشود گفت عده زیادی از شاگردان امام، نتیجه تعالیم حاج آقا مصطفی بودند.
*و چه ویژگیهای اخلاقی برجستهای داشت؟
همانطور که گفتم بسیار شوخطبع، زنده دل، مهماننواز، آزاده و بینیاز از دنیا بود. حالت درویشی و این ادا و اطوارها را نداشت، ولی حقیقتاً بینیاز بود. از نظر مالی دست و بال خیلی بازی نداشت، ولی در همان حدی که داشت، بسیار مستغنی بود. زندگی بسیار شیرین، گرم و با نشاطی داشت. بسیار مهماننواز بود و همیشه دوست داشت به قول خودش سور بدهد. بسیار اهل شوخی بود و همیشه کسانی که او را میشناختند، وقتی به یاد شوخیهایش میافتند، واقعاً دلشان برایش تنگ میشود. آقای سید محمد موسوی بجنوردی، همیشه همراه حاجآقا مصطفی به مسجد کوفه میرفتند. ایشان میگویند: در آنجا مردی بود که به او گفته بودند اگر ۴۰ چهارشنبه به آنجا بیایید، حتماً امام زمان(عج) را میبینی! حاج آقا مصطفی به یکی از خدمههایش میگوید: برو و به این مرد بگو: تو که میخواهی امام زمان(عج) را ببینی، اول باید ریشت را بزنی، بعد باید زنت را طلاق بدهی، بعد هم باید به هند بروی و ۴۰ روز آنجا بمانی! آن مرد واقعاً تصمیم میگیرد این کارها را بکند که صدایش میزنند و به او میگویند :سر به سرش گذاشتهاند! از این شوخیها زیاد میکرد.
*آخرین بار کی حاج آقا مصطفی را دیدید؟
در سال ۱۳۵۵. حاج احمد آقا و خواهرم به لبنان آمده بودند. من سیزده چهارده سالی میشد که خواهرم را ندیده بودم. آنها به مکه رفته و به لبنان آمده بودند. این اولین بار بود که احمد آقا را درست و حسابی دیدم. قبلاً در سال ۱۳۴۵ در سفری که برای بار دوم به ایران آمدم، مدت کوتاهی در کتابخانه آقای مرعشی با او- که طلبه سرحال و جوانی بود- حرف زدم. بعد هم که دیگر نتوانستم به ایران بیایم تا تابستان سال ۱۳۵۵ که چند روزی را در دمشق در منزل آقای صدر بودیم و بعد با هم به عراق برگشتیم. ساعت حدود دو نیمه شب بود که به منزل امام رسیدیم. کمی بعد حاج آقا مصطفی هم آمد و دو سه روزی آنجا بودیم و حاج آقا مصطفی با خوشخلقی و خوشمحضری همیشه گی اش، کاری کرد که خیلی به ما خوش گذشت.
یادم هست حاج احمد آقا میگفت :احساس میکنم دارم در حوزه قم هدر میروم! میگفت: به رشته پزشکی خیلی علاقه دارد و اگر بتواند به خارج از کشور بیاید، پزشکی خواهد خواند! به او گفتم: پزشکی با رشتهای که خواندهای جور در نمیآید و باید دیپلم طبیعی بگیری! البته وقتی حاج آقا مصطفی فوت کرد، اوضاع تغییر کرد و حاج احمد آقا ناچار شد برنامههایش را تغییر بدهد.
*به نظر شما فوت ایشان مشکوک بود؟
نه، فوت حاج آقا مصطفی را طبیعی میدانم. حاج احمد آقا هم ۵۰ سال بیشتر نداشت که فوت کرد. به نظرم مرگ در این سن، به شکلی در افراد این خانواده یک پدیده ارثی است.
*چه کسی خبر فوت حاج آقا مصطفی را به شما داد؟
حاج احمد آقا. به من گفت: در بدنش لکههای سیاهی دیده است. ماجرا را به همان شکلی که دیگران نقل کردهاند، برایم تعریف کرد.
*نظر خود امام چه بود؟
چیز خاصی از ایشان در این باره نشنیدم. یادم هم نمیآید در جایی از لفظ شهید برای حاج آقا مصطفی استفاده کرده باشند.
*آیا فوت حاج آقا مصطفی در خارج از کشور هم بازتاب داشت؟
فوقالعاده زیاد. انجمنهای اسلامی در چهار منطقه مجلس ختم گذاشتند و جمعیت زیادی هم آمد. در تهران و شهرستانهای ایران هم مجالس ختم متعددی گذاشتند و در واقع این مجالس تا حد زیادی مردم را- که دیگر ترسشان از رژیم ریخته بود- منسجم کرد و به روند انقلاب شدت بخشید. در تهران مرحوم فلسفی منبر رفت و مجلس بسیار باشکوهی از کار در آمد. بعد هم که قضیه مقاله رشیدیمطلق در روزنامه اطلاعات پیش آمد و تظاهرات اوج گرفت. قطعاً امام وقتی گفتند که: فوت حاج آقا مصطفی از الطاف خفیه الهی بوده است، به اینگونه مسائل نظر داشتند.
*از آخرین دیدارتان با حاج آقا مصطفی خاطرهای دارید؟
بله، در سال ۱۳۵۵ در خانه خالهام بودم که حاج آقا مصطفی پیغام داد: بیا برایت کباب درست کردهایم! روز جمعه بود و قصابیها در روزهای جمعه در عراق تعطیل بودند. حاج آقا مصطفی گفت: «خیلی به تو عزت گذاشته که در روز جمعه برایت کباب درست کردهایم!» گفتم: «من که اصراری که برای خوردن کباب نداشتم، سرم منت نگذار!» بعدها حاج احمد آقا میگفت :مصطفی کسی را به خانه امام فرستاده بود که گوشت بگیرد و امام گفته بود:« حتماً مصطفی مهمان دعوت کرده است و میخواهد به او پز بدهد و گوشتش را از ما میگیرد». محفل بسیار گرم و خوبی بود. بعد هم که به آلمان برگشتم و دیگر او را ندیدم تا وقتی که حاج احمد آقا خبر فوتش را به من داد.
*و سخن آخر؟
حس میکنم قدر و قیمت تلاشهای حاج احمد آقا برای ضبط و ثبت و نشر پیامها، گفتارها و مصاحبههای امام ناشناخته باقی مانده است. او با دقت و وسواس زیادی این کار را انجام میداد. اگر این مجموعه را با مجموعه دوران تبعید امام مقایسه کنیم، ده دوازده برابر است. متأسفانه قبل از او کسی این وسواس را به خرج نداد و بخش مهمی از اطلاعات تاریخی از دست دست رفت