من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم!
خوابيده است. از فرط بي خوابي مغزم کار نمي کرد. گمانم آمد همان برادري است که نوبتش است. با قنداق اسلحه به پهلويش زدم و خوابش را پاره کردم و گفتم:«پاشو، نوبت نگهباني شماست.»
آن بنده خدا هم بلند شد، و اسلحه را گرفت و خسته نباشيدي گفت و رفت سر پست. از زور خستگي، اصلا صورتش را نديدم.
شايد حدود يک ساعت بعد، برادري که بايد بعد از پست من نگهباني مي داد بيدارم کرد و گفت: «چرا من رو بيدار نکردي؟! پست رو همين طوري ول کردي به امان خدا؟ اسلحه رو کجا گذاشتي؟ الان پاسبخش بياد، آبرو نمي مونه برامون.»
از تعجب خواب از سرم پريد. گفتم: «من به هواي تو، يه بنده خدايي رو بيدار کردم. اونم اسلحه رو گرفت و رفت.»
ياد اسلحه که افتادم، دلم خالي شد. مثل فشنگ از جا پريدم و رفتم سر پست نگهباني. اصلا اميدوار نبودم کسي را آنجا ببينم، اما ديدم. کنارش که رفتم، قبل از اينکه خودش را بشناسم ، اسلحه خودم را شناسايي کردم. خيالم که راحت شد، تا آمدم حرفي بزنم ، چشمم روي صورت آن بنده خدا قفل شد. اول فکر کردم اشتباه کردم ولي زود مطمئن شدم که ايشان فرمانده لشکرمان ، «آقا مهدي زين الدين» هستند.
زبانم نمي چرخيد که يک کلمه حرف بزنم. از خجالت قلبم مي خواست بايستد. بماند که با چه زحمتي، آقا مهدي را راضي کردم که اسلحه را به خودم بدهد و برود استراحت کند. اصرار داشت که پست را تمام کند و من بروم استراحت کنم.
ظاهرا ايشان نصف شب از شناسايي برگشته بود. وقتي مي بيند بچه ها توي چادر خوابيدند، براي آنکه خواب آنها را به هم نزند، همان جا بيرون چادر مي خوابد که از بخت بد، من سر رسيدم و بيدارش کردم.
سردار رحيم صفوي فرمانده سابق سپاه درباره او مي گويد: «شهيد مهدي زين الدين فرماندهي بود كه هم از علم جنگي و هم از علم اخلاق اسلامي برخوردار بود. در ميدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه هاي جنگ شجاع، رشيد، مقاوم و پرصلابت بود.»
در آبان سال 1363 شهيد زين الدين به همراه برادرش مجيد (كه مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر علي بن ابيطالب(ع) بود) جهت شناسايي منطقه عملياتي از کرمانشاه به سمت سردشت حركت مي كنند. در آنجا به برادران مي گويد: من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم!
موقعي كه عازم منطقه مي شوند، راننده شان را پياده كرده و مي گويند: خودمان مي رويم. حتي در مقابل درخواست يكي از برادران، مبني بر همراه شدن با آنها، برادر مهدي به او مي گويد: تو اگر شهيد بشوي، جواب عمويت را نمي توانيم بدهيم، اما ما دو برادر اگر شهيد بشويم جواب پدرمان را مي توانيم بدهيم.
فرمانده محبوب، سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه ها و شركت در عمليات و صحنه هاي افتخارآفرين، در درگيري با ضدانقلاب شربت شهادت نوشيد و روح بلندش از اين جسم خاكي به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوي گزيند.
□
روزنامه كيهان، شماره 21893 به تاريخ 9/2/97، صفحه 8 (فرهنگ و مقاومت)
آن بنده خدا هم بلند شد، و اسلحه را گرفت و خسته نباشيدي گفت و رفت سر پست. از زور خستگي، اصلا صورتش را نديدم.
شايد حدود يک ساعت بعد، برادري که بايد بعد از پست من نگهباني مي داد بيدارم کرد و گفت: «چرا من رو بيدار نکردي؟! پست رو همين طوري ول کردي به امان خدا؟ اسلحه رو کجا گذاشتي؟ الان پاسبخش بياد، آبرو نمي مونه برامون.»
از تعجب خواب از سرم پريد. گفتم: «من به هواي تو، يه بنده خدايي رو بيدار کردم. اونم اسلحه رو گرفت و رفت.»
ياد اسلحه که افتادم، دلم خالي شد. مثل فشنگ از جا پريدم و رفتم سر پست نگهباني. اصلا اميدوار نبودم کسي را آنجا ببينم، اما ديدم. کنارش که رفتم، قبل از اينکه خودش را بشناسم ، اسلحه خودم را شناسايي کردم. خيالم که راحت شد، تا آمدم حرفي بزنم ، چشمم روي صورت آن بنده خدا قفل شد. اول فکر کردم اشتباه کردم ولي زود مطمئن شدم که ايشان فرمانده لشکرمان ، «آقا مهدي زين الدين» هستند.
زبانم نمي چرخيد که يک کلمه حرف بزنم. از خجالت قلبم مي خواست بايستد. بماند که با چه زحمتي، آقا مهدي را راضي کردم که اسلحه را به خودم بدهد و برود استراحت کند. اصرار داشت که پست را تمام کند و من بروم استراحت کنم.
ظاهرا ايشان نصف شب از شناسايي برگشته بود. وقتي مي بيند بچه ها توي چادر خوابيدند، براي آنکه خواب آنها را به هم نزند، همان جا بيرون چادر مي خوابد که از بخت بد، من سر رسيدم و بيدارش کردم.
سردار رحيم صفوي فرمانده سابق سپاه درباره او مي گويد: «شهيد مهدي زين الدين فرماندهي بود كه هم از علم جنگي و هم از علم اخلاق اسلامي برخوردار بود. در ميدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه هاي جنگ شجاع، رشيد، مقاوم و پرصلابت بود.»
در آبان سال 1363 شهيد زين الدين به همراه برادرش مجيد (كه مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر علي بن ابيطالب(ع) بود) جهت شناسايي منطقه عملياتي از کرمانشاه به سمت سردشت حركت مي كنند. در آنجا به برادران مي گويد: من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم!
موقعي كه عازم منطقه مي شوند، راننده شان را پياده كرده و مي گويند: خودمان مي رويم. حتي در مقابل درخواست يكي از برادران، مبني بر همراه شدن با آنها، برادر مهدي به او مي گويد: تو اگر شهيد بشوي، جواب عمويت را نمي توانيم بدهيم، اما ما دو برادر اگر شهيد بشويم جواب پدرمان را مي توانيم بدهيم.
فرمانده محبوب، سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه ها و شركت در عمليات و صحنه هاي افتخارآفرين، در درگيري با ضدانقلاب شربت شهادت نوشيد و روح بلندش از اين جسم خاكي به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوي گزيند.
□
روزنامه كيهان، شماره 21893 به تاريخ 9/2/97، صفحه 8 (فرهنگ و مقاومت)
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 19:31 توسط مسعودآسيوندزاده
|